
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
الان کیوانم چون هکرم
jj_nanak2000@yahoo.com
kofaryadras@Gmail.com
»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin
FreeCod Fall Hafez![]()
![]()
دوباره سلام!!این یه عکس از دومین عشق من بعد از اوان!فکر نکنم نیازی به معرفی داشته باشه آخه از بس این دختر گله که همه می شناسنش و آهنگاشو گوش کردن


[+]
نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 18:14
|
|
سلام بچه ها!امروز با چند تا حکایت جالب و خنده دار اومدم!امید وارم که بخونید و لذت ببرید!توی این چند روز تعطیلات که می دونم با این برنامه های زیبای تلویزیون حوصله تون سر می ره من اینجا هستم و براتون مطلب های زیبا تری(!) از تلویزیون می یارم!!![]()
زنی نزد قاضی رفت و گفت : ای قاضی عادل ، شوی من حق مرا تباه می سازد و مرا از حلال خدائی محروم و امساک میکند ، در حالی که من زنی جوان هستم و او باید در موقع ازدواج این فکر را میکرد .
شوهر رو به قاضی کرده و گفت : یا قاضی این زن زیاده خواه است ، در حالی که من حق او را بجا آورده و آنچه در توان داشته ام ، کوتاهی نکرده ام مگر نه اینست که باید به فکر سالهای پیری نیز بود .
قاضی از زن پرسید : ای زن تو دردت چیست ؟ آنگونه که من از فحوای کلام شویت فهمیده ام ، شبی نیست که او به تو سری نزند و احوال پرست نباشد ؟
زن گفت : ای قاضی عادل شبها دراز است و صبح نمی شود و من نیز زنی جوان باشم ، باشد که او نزدیک صبح نیز احوالی از من پرسد .
شوهر در جواب گفت : نه قاضی من نمی توانم چنین توانائی به خرج دهم و سالی بعد از تاب و توان افتم .
قاضی گفت : مرا حالی عجب افتاده است هیچ دعوی نباشد که بر من عرضه کنند و چیزی از من نستانند ، باشد آن پرسش احوال دم صبح را من به گردن میگیرم تا جدائی و مفارقت در بین شما حادث نشود ، چه کنم دیگر که من مردی رحم دلم و در فکر کار نیک کردن دائما باشم !!!!
مردی دیگری را دید که بر خر کند روی نشسته ، گفتش : به کجا چنین خرامان ؟
گفت : به نماز جمعه شوم . مرد گفت : وای بر تو که امروز سه شنبه است .
دیگرمرد گفت : اگر این خر، مرا روز شنبه هم به مسجد رساند نیکبخت باشم !
شخصی نقل میکرد که وقتی به شیراز رفته بودم و در خانه پیرزنی جهت اقامت وارد شدم ، ناگاه در فضای خانه دختر صاحبخانه را دیدم و یکدل نه که صد دل عاشق او شدم . نزد پیرزن رفته و شرح حال خودم را گفتم .
پیرزن گفت : این مطلب بسیار سهل و آسان است تو فقط تدارک عروسی را بگیر باقی کارها را من درست می کنم .
پس مبلغی پول از من گرفته و بعد از ساعتی جمعی از زنان و مردان را به خانه آورد ، پس ملائی به نزد من امده و من او را وکیل نمودم .
آنگاه صیغه عقد خوانده و دهان ها شیرین شد ، پس از ساعتی همه رفتند و من را که بیصبرانه منتظر ورود به حجله بودم را تنها گذاشتند .
نگاهی به دور و برم کرده و جز پیرزن کسی را ندیدم ، از او پرسیدم : پس عروس من کجاست ؟ پیرزن گفت : من عروس تو هستم و برای تو عقد شده ام ! نگاهی به او کردم ، تنی دیدم چون چوب خشک ، نه دندان داشت و نه یک موی سرش سیاه بود . مسلمان نشنود کافر نبیند . دانستم که او مرا فریب داده است .
بی درنگ بر خود مسلط شده و گفتم : الحمد الله که مقصود من انجام شد ، من تو را می خواستم و چون خجالت می کشیدم ، آن دخترک را بهانه کرده بودم .
پس با خود فکری کردم که چگونه خود را از دست آن عفریته نجات دهم ، چون می دانستم اهالی آن شهر از مرده شو بسیار می ترسند و او را در جمع خود راه نمی دهند ، آنشب را صبح کرده و بیرون آمدم .
کرباسی خریدم و بر سر بستم و سایر اسباب غسالی را فراهم آوردم و داخل خانه شدم . عروس گفت : این چه اوضاعی است ؟
گفتم : من در شهر خود مرده شوئی بودم و شنیده بودم که مرده شوی این ولایت مرده است ، به این شهر آمدم تا به این شغل مشغول بشوم و لیکن چون دست تنها بودم تو را گرفتم تا من را در شستن زن های مرده کمک کنی .
چون عروس این سخنان شنید ، نعره ای زده و بیهوش شد و همینکه بهوش آمد او را گفتم : زود باش این ادا اطوارها را دور بریز ، تو برای من بسیار خوش قدم نیز هستی ، پا شو که باید برویم چون چند مرده آورده اند که باید رفته و آنها را غسل دهیم ،من به اهالی شهرگفته ام زنها را تو و مردها را من غسل خواهیم دا د . عروس التماس و زاری کرده و گفت : از من دست بردار ، من مهر خود را به تو میبخشم و مبلغی هم به تو می دهم . من راضی نمی شدم تا آنکه به هزار معرکه من را راضی کرده ، ثروت قابل توجه ای را به من بخشید و او را طلاق گفتم . !!!!!!
دوستتون دارم و تعطیلات خوبی رو براتون آرزو می کنم..![]()
[+]
نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 17:41
|
|

این خانوم امی لی!عشق منه و من به این شعر علاقه شدید دارم!!شما چطور؟!
امید وارم که لذت ببرین!
اما خوندی یا نخوندی فرقی نداره!...فقط نظر بده دل منو نشکون![]()
Evanescence/my immortal! (album:fallen)
'I'm so tired of being here/suppressed by all of my childish fears/and if you have to leave/I wish that you would just leave/because your prenence still lingers here/and it won't leave me alone/these wounds won't seem to neal/this pain is just too real/there's just too much that time cannot erase/when you cried I'd wipe away all of your tears/when you scream I'd fight away all of your fears/and I held your hand through all of these years/but you still have all of me!/you used to captivate me/by your resonating light/but now I'm bound by the life you left behind/your face it haunts my once pleasant dreams/your voice it chased away all the sanity in me/these wounds won't seem to heal/this pain is just too real/there's just too much that time cannot erase/ when you cried I'd wipe away all of your tears/when you scream I'd fight away all of your fears/and I held your hand through all of these years/but you still have all of me!/I've tried so hard to tell myself that you're gone/and though you're still with me/I've been alone all along/when you cried I'd wipe away all of your tears/when you'd scream I'd fight away all of your fears/and I've held your hand through all of these years/but you still have all of me…..all of me…all of me…
اینم معنیشه:
من از بودن در اینجا خیلی خسته ام/سرکوب شده به وسیله ی ترس های کودکانه/و اگر تو بخواهی من را ترک کنی/آرزو می کنم که واقعا مرا ترک کنی/زیرا وجود تو اینجا پرسه می زند/و نمی خواهم مرا در زندگی تنها بذاری/این زخم ها نمی خواهد التیام پیدا کند/این عذاب خیلی واقعی به نظر می رسد/آنجا چیزهایی وجود دارد که گذشت زمان نمی تواند آنها را از بین ببرد/وقتی تو گریه می کنی من تمام اشک های تو را پاک می کنم/وقتی تو فریاد می زنی من با تمام ترس های تو می جنگم/در تمام این سال ها می خواستم در آغوش تو باشم/اما تو آرام آرام تمام وجود من شدی/تو مرا اسیر کرده بودی/به وسیله ی نور افشانی خود/اما حالا من وابسته به زندگیی هستم که تو پشتش را خالی کرده ای.چهره ی تو ناگهان به صورت رویا های خوشایند ی برای من تداعی می شود/صدای تو تمام هوش و حواس را از من می گیرد/این زخم ها نمیخواهند التیام پیدا کنند/این عذاب خیلی واقعی به نظر می رسد/ آنجا چیزهایی وجود دارد که گذشت زمان نمی تواند آنها را از بین ببرد//وقتی تو گریه می کنی من تمام اشک های تو را پاک می کنم/وقتی تو فریاد می زنی من با تمام ترس های تو می جنگم/در تمام این سال ها می خواستم در آغوش تو باشم/اما تو آرام آرام همه ی وجود من شدی/من خیلی سختی کشیدم تا به خودم بگویم که تو را از دست داده ام/و فکر می کردم که تو همیشه با من هستی/من در تمام این مدت تنها بوده ام/وقتی تو گریه می کنی من تمام اشک های تو را پاک می کنم/وقتی تو فریاد می زنی من با تمام ترس های تو می جنگم/و من در تمام این سالها می خواستم در آغوش تو باشم/اما تو آرام آرام همه ی وجود من شدی....
[+]
نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 18:17
|
|
گوش کن!
به صدای طوفان گوش کن!طوفانی که هر لحظه نزدیک تر می شه...طوفانی که از طرف تو بلند شده است...و به طرف من ما آید....
گوش کن!
به صدای باران گوش کن!چشم هایت را ببند...دست هایت را باز کن...قلبت را با قطره های پاک باران که از پیش خدا می آیند بشور!
نگاه کن!
به غروب خورشید نگاه کن...خورشیدی که خود را باخته است...خورشیدی که گل های آفتاب گردان را تنها می گذارد..مغرور...وقتی در زندگی می بازد جای خود را به ماه می دهد و معشوقه هایش را تنها می گذارد...درست مثل تو...
لمس کن!
ویالون خاک خورده ،در گوشه ی اتاق چشم به راه است،چشم به راه دستانی که او را لمس و نوازش کند.پس دست به کار شو!با تمام عشق نداشته ات شروع به زدن کن!تنها یاریه که فقط برای تو می زنه و به عشق تو...درست مثل من...
نگاه کن!
به آینه ی شکسته ی اتاقت نگاه کن!چی میبینی؟ می دونم باور نمی کنی که این آدم شکسته خود تو هستی..درسته!تو شکستی!نه آینه!
تو می دانی
تو می دانی چه بر سر بارون و ویالون و خورشید و آینه و عشق آوردی...می دانی چگونه طوفان را از سر راهت برداشتی ،می دانی چگونه باران را متوقف کردی ،می دانی که چگونه با ویالونت قلب مرا عاشق کردی..و می دانی که چگونه خود را شکستی...و چگونه خورشید را مهار کردی..
تو نمی دانی
نمی دانی چه بر سر من آوردی...نمی دانی چگونه تنهایم کردی..نمی دانی...
تو هیچ وقت ندیدی که چگونه برایت باریدم،شکستم،نگاهت کردم،لمست کردم...
اگر می دانستی چه شب هایی را تا صبح برایت دعا کردم،
اگر می دانستی که اکنون چقدر تنهایم....
اگر می دانستی که اکنون چقدر پشیمانم....
هیچ وقت آن همه تهمت ناروا را به من نمی زدی
به من که تنها معشوقت بودم...
هیچ وقت آن قدر راحت دستم را رها نمی کردی
[+]
نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 17:59
|
|