تبليغاتX
هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها
designer: AmiR~HossiN~khaTeRi
تصـــــــوير تصادفي
منوی کاربری

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

   ...............................   اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كن !    به مدير وبلاگ ايميل بزنيد !    ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS  
site map site map ror html site map
  Add to Technorati     ..............................

لينك دوستان
۞زیباترین قالبهای وبلاگ۞ نا شناسه اما بد نیس ببینی!
روح سرگردان!!
**کوچه عشق**
رخساره!
****فقط امیر رضایا!(خواننده سبک رپ!)****
خدمات حرفه ای وب
اس اسی ها برن این تو!!!**********
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
طراحی قالب.لوگو.تیتر فلش و...
امیر حسین خاطری:

دانلود قالب این وبلاگ

دم همگی گرم!

سلام بچه ها!فقط آپ کردم یکی از ممول جونم تشکر کنم جان چقد حال می ده من این عروسک ملوسم رو بوس می کنم!دیدی دختره!!!

آخه من قربون اون دستاتون بشم که برای این بلاگ نظر می ذارین!من فدای اون چشماتون بشم که مطالب این بلاگ رو می خونید!نمی گی می یای نظر می ذاری که می خوای عضو شیَ بعد هیچ اثری از خودت نمی ذاری تازه می گی خبرتم کنم؟!؟بابا یه ایمیلی...وب سایتی بذار که من بفهمم تو کی هستی عزیزم!!

فعلا بای بای همگی! ایمیل یادتون نره!

[+] نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 22:11 | |

اصلاحات از يك ميز عسلي شروع شد!!!

بخونيد و عبرت بگيريد!!


 سال ها پيش در يكي از سرزمين هاي دور يك آقاي بسيار سنتي بود كه با همسرمدرنش زندگي مي كرد. همسر مدرن آقاي سنتي كه از اساس با امور كلاسيك مخالف بود درست سه ساعت بعد از ازدواج فكر كرد كه دچار بحران هويت شده و فهميد در اين تضاد سنت و مدرنيسم موجود در خانه ي آقاي سنتي احتمالآ دچار يك شيزوفرنياي حاد خواهد شد. به تابلوهاي كوبلن و مبل هاي استيل و ميزهاي كنده كاري شده و آباژور منگوله دار و لاله شمعداني خانه، نگاه مي كرد وحرص ميخورد. با خودش مي گفت: بعد از يك عمر ((ماركز)) و ((پاز)) و ((روبلس)) خواندن شديم شمس الملوك.

سر انجام در يك صبح درخشان پاييزي، ساعت 8 صبح كه آقاي سنتي سنگك داق و چاي قند پهلو را خورده بود،ولي هنوز سر كار نرفته بود، خانم مدرن نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

(( آقا! من ديگه تحمل اين ميز عسلي چوبي رو ندارم، ‌لكه چايي مي مونه روش.))

آقاي سنتي بهش بر خورد، كلي استدلال كرد كه هويت فرهنگي خيلي مهم است، اما خانم مدرن به قضاياي

كاربردي مربوطه به لكه ي چايي فكر مي كرد.سرانجام عصر سه شنبه در يك غروب غم انگيز ساعت 6 بعد از ظهر آقاي سنتي يك ميز عسلي شيشه اي آورد و گذاشت توي اتاق پذيرايي، بعد خانم كه ديده بود آباژور منگوله دار به ميز شيشه اي نمي آيد گفت:

كه آباژور را عوض كنند، و بعد ديدند كه آباژور مدرن طرح ((وازرلي)) به مبل كلاسيك مدل لويي چهاردهم نمي خورد، دادند مبل را سمسار برد و به جايش مبل مدرن به طرح و رنگ بندي ((موندريان)) آوردند و بعد ديدند مبل جديد با قالي كاشان نمي خورد، قالي ها را فروختند و به جاش كف خانه را پاركت كردند و بعد ديدند كه كف پاركت با پرده ي مخمل كرم و قهوه اي مدل لويي پانزده ام نمي آيد، پرده ي بافت گوني به جايش آوردند و مقاديرِِِي لووردراپه سفيد آويزان كردند پشت پنجره ها و سه ماه نشده بود كه خانه ي آقاي سنتي تبديل شد به يك خانه ي كاملآ مدرن، آقاي سنتي هم كه در راستاي اصلاحات جديد كلي تغييرات كرده بود يواش يواش كت و شلوار سرمه اي را گذاشت كنار و شلوار و ژاكت تنش كرد و به جاي سيگار بهمن و تير و آزادي، پيپ و توتون كاپيتان بلاك كشيد.

صبح جمعه ي سه ماه بعد آقاي سنتي كه كاملآ مدرن شده بود و چه بسا نزديك بود پست مدرن هم بشود به همسرش كه برايش چاي آورده بود گفت:
-((من ديگه چاي نمي خورم، كيك مي خورم با كاپوچينو.))

تا زن رفت كاپوچينو درست كند، مرد به فكر آخرين اصلاحات خانه افتاد، تنها چيزي كه با اين خانه نمي خورد خانم خانه بود.
سه ماه بعد آقاي پست مدرن خانم مدرن را هم عوض كرد.!!!

    


 

[+] نوشته شده توسط در 15:5 | |

کوچه ی تنهایی

 

khodahafezi

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم ،

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت ،

آسمان صاف و شب آرام . بخت خندان و زمان رام .

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ،

همه دل داده به آواز شباهنگ ،

یادم آید تو به من گفتی:از این عشق حذر کن.

لحظه ای چند بر این آب نظر کن !

آب آئینه ی عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است .!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم:حذر از عشق؟ ندانم ، سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد .

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نه گسستم .

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم .

حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو ندانم ،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم .

اشکی از شاخه فروریخت !

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم . نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم

نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

نظر یادت رفت بدی!!!!!!!! 

 

[+] نوشته شده توسط هک شد به دسته دیکتاتوری هکرها در 16:3 | |

:: مطالب پيشين